اما ندارمت...

ای آن که دوست دارمت اما ندارمت

بر سینه می فشارمت اما ندارمت 

 

ای آسمان من که سراسر ستاره ای

تا صبح می شمارمت اما ندارمت

 

در عالم خیال خودم چون چراغ اشک

بر دیده می گذارمت اما ندارمت

 

می خواهم ای درخت بهشتی درخت جان

در باغ دل بکارمت اما ندارمت

 

می خواهم ای شکوفه ترین مثل چتر گل

بر سر نگاه دارمت اما ندارمت ....

خوشبخت

خوشبخت، یوسف به سفر رفته ی من است

یار سراغ یار دگر رفته ی من است

 

آینده و گذشته ی محتوم من یکی ست

تقدیر، خنجر به جگر رفته ی من است

 

این چشمه ای که بر سر خود میزند مدام

فواره نیست طاقت سر رفته ی من است

 

مست است و شور بخت که سر میزند به سنگ

دریا جوانی به هدر رفته ی من است

 

هر غنچه ای که سر زند از خاک بعد از این

لبخند یوسف به سفر رفته ی من  است

......

(فاضل نظری)

 

دمی با حافظ

ما برفتيم تو داني و دل غمخور ما          بخت بد تا به کجا مي برد آبشخور ما

از نثار مژه چون زلف تو در زر گيرم      قاصدي کز توسلامي برساند بر ما

به دعا آمده ام هم به دعا دست برآر        که وفا با تو قرين باد و خدا ياور ما

فلک آواره به هر سو کندم مي داني؟        رشک مي آيدش از صحبت جان پرور ما

گرهمه خلق جهان برمن و توحيف برند      بکشد از همه انصاف ستم داور ما

روز باشد که بيايد به سلامت بازم           اي خوش آن روز که آيد به سلامي بر ما

به سرت گر همه آفاق به هم جمع شوند      نتوان برد هواي تو برون از سرما

تا ز وصف رخ زيباي تو ما دم زده ايم       ورق گل خجل است از ورق دفتر ما

هرکه گويد که کجا رفت خدا را حافظ      گوبه زاري سفري کرد و برفت از برما

          

تمنا

خدایا

نزار دلم بشکنه

نزار شاهد خراب شدن همه ی آرزوهام باشم

نزار تمنای دلم روی زمین بمونه

خدایا کاری بکن

خدایا کاری بکن

به سلامتی...

به سلامتی اونایی که

خیلی وقته بریدن

دیگه نه ناز میکشن

نه انتظار میکشن

نه درد میکشن

نه فریاد میکشن

نه آه میکشن

فقط دست میکشن و میرن

خدا کند که بیایی

تو بین منتظران هم

عزیز من چه غریبی

عجیب تر که چه آسان

 نبودنت شده عادت

چه بیخیال نشستیم

نه کوششی نه وفایی

فقط نشسته و گفتیم

خدا کند که بیایی...