ما
برفتيم تو داني و دل غمخور ما بخت بد تا به کجا مي برد آبشخور ما
از نثار مژه چون زلف تو در زر
گيرم قاصدي کز توسلامي برساند بر ما
به دعا آمده ام هم به دعا دست برآر که وفا با تو قرين باد و خدا ياور ما
فلک آواره به هر
سو کندم مي داني؟ رشک مي آيدش از صحبت جان پرور ما
گرهمه خلق جهان برمن و توحيف برند بکشد از همه انصاف ستم داور ما
روز
باشد که بيايد به سلامت بازم اي خوش آن روز که آيد به سلامي بر ما
به سرت گر همه آفاق به هم جمع
شوند نتوان برد هواي تو برون از سرما
تا ز وصف رخ زيباي تو ما دم زده ايم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما
هرکه گويد که کجا
رفت خدا را حافظ گوبه زاري سفري کرد و برفت از برما
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط ...
|
من از هیچ کس گله ای ندارم از هیچ کس توقعی ندارم اگر کسی جانم را از من بگیرد قلبم را از حلقومم بیرون آورد و دور بریزد تمام عمر آزارم دهد آتشم بزند هرکاری کند صبر میکنم... از او ناراضی نخواهم بود او را بد نخواهم دانست به او بد نخواهم گفت میدانم که انسان ها دل ها اندیشه ها و زندگی ها همه بازیچه ی دست تقدیرند. ------------------------------------- اگر کاسبی نیست که دوست بفروشد در عوض انقدردوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند ------------------------------------- تنهایی یعنی ذهنم پر از تو و خالی از دیگران است اما کنارم خالی از تو و پر از دیگران است --------------------------------------