آهای اهالی این ناکجا آباد
آیا کسی صدای قدم های مسافری را نمیشنود؟
مسافری غریب و تنها
شاید هم یکی دوتا همراه دارد، نمیدانم
هرچه هست غربتش را در صدای گامهایش هم میتوانید احساس کنید
اگر هنوز احساس را از فرهنگ لغاتتان پاک نکرده باشید
انتظار را که بیچاره خیلی وقت است فاتحه اش خوانده شده
توی این شلوغ بازار دنیا دیگر وقتی برای منتظر بودن نداریم
و بدتر آنکه دیگر حتی نمیتوانیم ادای منتظر بودن را هم در بیاوریم
به ریشمان میخندند اگر از این حرفهای دِمُده بزنیم
ما هم که شخصیتمان بس عظیم است
و با این حرفها اغتشاش ایجاد نمیکنیم
من کاری به این مردم ندارم
مخاطبم تو هستی
آری خودِ خودِ تو
تویی که تمام سالهای نبودنت را درد کشیده ام
مرا به که سپرده ای که اینگونه خیالت راحت است؟!
تو از روز رفتنت میدانستی که دوریت برایم عادت میشود
و به سادگی همرنگ جماعت میشوم
اما به ناله های نیمه شبت من هنوز نفهمیده ام
این جماعت چه رنگی اند!!!!
آنقدر بیخبرم که دیگر به خودم هم سری نمیزنم
از ترس اینکه مبادا دلم سراغت را بگیرد
آخر نمیدانی بیچاره به بد دردی مبتلا شده
میگویند سرطان است آن هم از نوع بدخیم
سرطانِ گناهش زیادی پیشرفت کرده
گفته اند امیدی به بهبودی نیست
اما من تو را دارم
تویی که عالمی برای دمی پلک زدنت میمیرد و زنده میشود
" ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد
حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد"
حالم مثل این نوشته ها پریشان است
هردو به خاطر فراغ توست
هنوز نمیدانم باید با کدام نام صدایت بزنم
زحمتی بکش و خودت بگو
هر روز هزار بار گول این دل دیوانه ام را میخورم
بیچاره منتظر است حرفهایش را بخوانی و جوابی بدهی
تنها دلم نیست چشم هایم هم دیوانه ام کرده اند
از بس میبارند
کاش نبودت آنقدر بیقرارم کند که چاره ای جز بودن نداشته باشی
" میخوام کاری بدم دست خودم که
خودم بهونه ی اومدنت شم..."

البته به قول آقا سید که یقینا میشناسی اش
طوبی را میگویم همانجا که حضورت را لمس کردم!
ما اگر سلام میدهیم در واقع داریم جواب سلام شما را میدهیم
پس اگر چیزی مینویسیم
یقینا ید حیدری ات روی شانه مان است که دستمان قدرت نوشتن دارد
پس مبارک باشد امضایت پای سیاهه هایمان