عشق و امیدم

گفت اگر دین یا دنیایتان آسیب دید

یا هرچه خواستید

در بیابان به ذکر صاحب الزمان دم بگیرید

به کمکتان می آید.

اما اگر آقایی که من میشناسم است

که این همه راه نمیخواهد بروی

یک لحظه

فقط یک لحظه

از تهِ تهِ دل

بگو یا صاحب الزمان

به خدا قسم می آید.

اصلا در مرامش نیست که صدایش کنی و اجابت نکند

منتها چشم نداریم که ببینیم.

اصلا بر فرض که دیدیم

اگر یک جو غیرت داشته باشیم از خجالت میمیریم

کدام شیعه طاقت دیدن چشمان به گودی نشسته اش را دارد؟

کدام چشم میتواند حُزن علی وارش را ببیند؟

یعنی من نمُرده ام جای تعجب دارد

تمام خاک های عالم کم است برایم

چه بگویم که خود بر همه چیز آگاهی

نجاتم ندهی از دست رفته ام ها

میدانی که دست از دامنت بر نمیدارم.

آه که چقدر حسرت چشمان فاطمی ات را دارم

دستم را محکم بگیر که در این بازار دنیا

بیش از این پدر گم کرده نباشم

دلم تو را میخواهد

تو را، بابای نازنینم را


ای دست هایت آرزوی دست هایم


ناز و ادایم مانده روی دستهایم

 

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

"دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه ی پرتوی ذاتم کردند

جام باده ز تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی....."

واقعا چه فرخنده شبی بود

الهی تمام دنیا فدای ۱ تار مویت عزیز زهرا

اول از همه هم خودم

فدای لطف و کرمت مولا جان

چقدر دلم بیقرارت شده

میشود آیا دل بیمار مرا مرهم باشی؟

" گر طبیبانه بیایی ز سر بالینم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را"

فدای مولا تا آخر دنیا...


"مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید"

یوسف گمگشته مان انگار قصد آمدن دارد.

مسافری در راه است

امید که مسافر ما باشد.

خودم بهونه ی اومدنت شم

آهای اهالی این ناکجا آباد

آیا کسی صدای قدم های مسافری را نمیشنود؟

مسافری غریب و تنها

شاید هم یکی دوتا همراه دارد، نمیدانم

هرچه هست غربتش را در صدای گامهایش هم میتوانید احساس کنید

اگر هنوز احساس را از فرهنگ لغاتتان پاک نکرده باشید

انتظار را که بیچاره خیلی وقت است فاتحه اش خوانده شده

توی این شلوغ بازار دنیا دیگر وقتی برای منتظر بودن نداریم

و بدتر آنکه دیگر حتی نمیتوانیم ادای منتظر بودن را هم در بیاوریم

به ریشمان میخندند اگر از این حرفهای دِمُده بزنیم

ما هم که شخصیتمان بس عظیم است

و با این حرفها اغتشاش ایجاد نمیکنیم

من کاری به این مردم ندارم

مخاطبم تو هستی

آری خودِ خودِ تو

تویی که تمام سالهای نبودنت را درد کشیده ام

مرا به که سپرده ای که اینگونه خیالت راحت است؟!

تو از روز رفتنت میدانستی که دوریت برایم عادت میشود

و به سادگی همرنگ جماعت میشوم

اما به ناله های نیمه شبت من هنوز نفهمیده ام

این جماعت چه رنگی اند!!!!

آنقدر بیخبرم که دیگر به خودم هم سری نمیزنم

از ترس اینکه مبادا دلم سراغت را بگیرد

آخر نمیدانی بیچاره به بد دردی مبتلا شده

میگویند سرطان است آن هم از نوع بدخیم

سرطانِ گناهش زیادی پیشرفت کرده

گفته اند امیدی به بهبودی نیست

اما من تو را دارم

تویی که عالمی برای دمی پلک زدنت میمیرد و زنده میشود

" ای که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد"

حالم مثل این نوشته ها پریشان است

هردو به خاطر فراغ توست

هنوز نمیدانم باید با کدام نام صدایت بزنم

زحمتی بکش و خودت بگو

هر روز هزار بار گول این دل دیوانه ام را میخورم

بیچاره منتظر است حرفهایش را بخوانی و جوابی بدهی

تنها دلم نیست چشم هایم هم دیوانه ام کرده اند

از بس میبارند

کاش نبودت آنقدر بیقرارم کند که چاره ای جز بودن نداشته باشی

" میخوام کاری بدم دست خودم که

خودم بهونه ی اومدنت شم..."

 

 


 البته به قول آقا سید که یقینا میشناسی اش

طوبی را میگویم همانجا که حضورت را لمس کردم!

ما اگر سلام میدهیم در واقع داریم جواب سلام شما را میدهیم

پس اگر چیزی مینویسیم

یقینا ید حیدری ات روی شانه مان است که دستمان قدرت نوشتن دارد

پس مبارک باشد امضایت پای سیاهه هایمان

غربت

چقدر غدیر و غریب با هم مانوس اند

مایه ی فخر دو عالم دستی را بالا میبرد که

 عرشیان بوسه بارانش کرده اند

اما زمینیان به بیعتی خشک و خالی هم وفا نکردند

چه تفاوت عظیمیست بین خاکیان وافلاکیان

راه ۹ ماهه ای که طی کردیم تا از آن بالا

به این قعر اندوه تنزل پیدا کنیم

چه کرده با دل و دینمان

که اینگونه لاف ارادت میزنیم و مرد عمل نیستیم

علی در غدیر قربانی شد

قربانی جهالت و دنیا طلبی انسان هایی که

چشم دنیا طلبشان از فدک فاطمه هم دست بر نداشت.

و این روزها مهدی غریب تر از علی

در میان کوچه های تنگ این دنیا درد میکشد

که مثل منی لاف عشقش را میزنم

و خون به دلش میکنم

آنچه کوفیان با حسین کردند!!!

منتها ما هنوز دستمان به حضرتش نرسیده

وگرنه خدا میداند چه ها که نمی کردیم

دردش از دشمن نیست

 از ماست که در لباس دوستی خنجر میزنیم

مرهم

 

درد این روزهایم را درمانی،شک ندارم

بیا و با دست پدرانه ات مرهم زخمهایم باش

نمیدانی دوری ات چه بیرحمانه مرا آماج بلا کرده

مولا علی پدر بزرگوارت شبها و بی خبر و بی نشان

 سراغ یتیمان کوفه میرفت

نکند شما هم بی نشان می آیی و میروی

و منِ در خواب غفلت غوطه ور اینگونه

 از درد به خود میپیچم؟!!!

تک تکِ استخوان های دلم درد میکند

از بس شوق دیدارت خودش را به در و دیوار دلم میکوبد

کوری عجب درد بدیست

میدانم میدانی در این عید بی عیدی مانده ام

شما خوب بی کسی و بی پشت و پناهی ام را میفهمی

بر دل ماتم زده ام نظری کن

به زبان بی زبانی

 

حرف زدن برای آقایی  که شما باشید زبانی سوای این زبان اسیر در دهان میخواهد

این زبان اگر خودش را هم بکشد عمرا بتواند یک کلمه،حتی یک کلمه از حرف های این دل به یاغی بودن خو کرده را بگوید

و همین باعث شده دل و زبانم مدام در جنگ باشند و این وسط چشمم آب روی آتششان بریزد

ولی مگر اتش این دل لا مذهب با این آبها خاموش میشود؟

عجیب است که دل من با همه دنیا سر جنگ دارد

آنقدر این قوانین شیمی را در گوشش خوانده ام که بداند آتش باید با آب خاموش شود

اما نمیدانم چرا باز هم برعکس کار میکند و هرچه بیشتر سیل چشمانم سرازیر میشود آتشش سوزنده تر میشود

شاید عشق اینگونه دیوانه اش کرده که حرف آدم را نمیفهمد و راه خودش را میرود

نمیدانید،نه، میدانید که دلم چگونه برایتان بال بال میزند و این عقل سخیف نا فهم دست و پایش را بسته، نمیفهمد در کش نمیکند

عقل است دیگر چه کارش میشود کرد؟

آنقدر در گیرو دار فهمیدن ها و فرمول ها و محاسبات روزمره گیر افتاده

که بیچاره همین روزهاست که نفس تمام کند و راحتم کند از این فلسفه های پوچ و بی ارزشش

همه چیزم دلم است،خانه ی شما

که حالا دیگر تبدیل به بزرگترین کاروانسرای دنیا شده و دیگر برای شما جا نداریم

همین است که دلم را به آتش کشیده

دلم شما را میخواهد،حق هم دارد بیچاره

جای عزیزی چون شما را به کسانی داده ام که هر روز تا عمق جانم را میسوزانند

و اصلا همین ها اینگونه آتش به پا کرده اند

میترسم آخر برای بیرون کردنشان آنقدر لفتش بدهم که پیمانه ی عمرم تمام شود و شما همچنان پشت در منتظر باشید.

اصلا چه میگفتم؟

هان حرف از گفتن حرف های دلم بود که زبان گفتنش را ندارم و فقط کاغذ سیاه میکنم

نوشتن برای شما قلم سبز و جانسور آن سید کربلایی را میخواهد که حرفش تا عمق جان آدم رسوخ میکند و زمین دلم را آنچنان میلرزاند که از کاروانسرای آن تلی از خاک بیشتر نمیماند

قلمش همیشه سبز باشد و دلش به هوای  شما هوایی

وقتی دست به قلم میشوم یاد نوشته هایش که می افتم از خودم، از نوشته هایم خجالت میکشم از بس ناشیانه و کودکانه اند

ولی شما بزرگواری کنید و بخوانیدشان حرف های دل بیچاره ام هستند

که اگر بزرگتری چون شما بالای سرش نباشد اسفل السافلین میشود