بابای من باش

دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر


پس کی از حال و هوای خانه غم پر؟



تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی


یک قاب چوبی روی دست میخ بودی



توی کتابم هر چه
بابا
آب می داد


مادر نشانم عکس توی قاب می داد



اینجا کنار قاب عکست جان سپردم


از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم



من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!


خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!



یک بار هم از گیرودار قاب رد شو


از سیم های خاردار قاب رد شو



برگرد تنها یک بغل بابای من باش


ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش



ای دست هایت آرزوی دست هایم


ناز و ادایم مانده روی دستهایم


تنها تلاشش انتظار است و سکوت است


پروانه ای که توی تار عنکبوت است

 

چگونه نبودنت را طاقت بیاورم؟!!!

کم نوشته ام برایت، میدانم

کوتاهی ام را به پای فراموشی ام نگذار

یا بی وفایی و این چیزها

برعکس، این روزهای زندگیم بهانه ات را زیاد میگیرند

باور کن نبودنت روزهایم را هم دیوانه کرده چه برسد به خودم

که ژن دیوانگی را هم دارم...!

گل های لطیف عاشقانه هایم را طوفان بی رحم نبودنت پرپر میکند

حضورت کمرنگ شده در ثانیه های نفرین شده ام

نکند به نبودنمان عادت کرده ای؟!!!

ما که تمام لحظه هایمان هنوز هم ماتم زده اند از آن رفتن تلخ و نابهنگامت

باور نمیکنم دوازده سال است که سایه ی شوم رفتنت بر سرمان سنگینی میکند

دیگر آینه هم از شناختنم عاجز شده

آخر از رفتنت دلِ نگاه کردن در آینه را نداشته ام

ترسیده ام نکند بزرگ شدنم را بدون چشمانت ببینم

تنها تو میباید شاهد این بالندگی باشی و بس

هنوز هم در دور دست های خیالم زندگی در کنار تو را تصویر میکنم

هرچند میدانم بودن تو با زندگی من با هم نمیشود

تا این نَفَس هست تو نیستی

حتی به خاطراتم هم دلخوش نیستم

از بس دور و گنگ و کمرنگ اند

مخلص کلام

فراموشت نکرده ام، فراموشم نکن

یادی از ما کن که با یادت زنده ایم

 

ای کاش قدر داشته هایی که نمیشود برای نداشتنشان حسرت نخورد را میدانستیم....

بودنت آنقدر زیباست...

که همین که باشی برای من کافیست...

و من بی هیچ توقّعی...

فقط و فقط دوست دارم صدای نفس کشیدنهایت را بشنوم...

و بس...

پدر...

هرچه بزرگتر شدم تو کوچکتر شدی...

و عجب معامله ی نابرابری...

تو آب شدی تا آب نشوم...

بابا فقط آب و نان نداد...

آبرو داد...

اعتبار داد...

شخصیت داد...

پدر...

فراموش نمیکنم روزی که به من گفتی تمام آرزویت این است...

که من از تو بالاتر باشم...

و من...

چقدر شرمنده ی این بزرگواری تو شدم...

و حالا تو فراموش نکن...

که جای تو روی چشمهای من است...

و من هرچه بالا روم باز هم پایین تر از مهربانی های توام...

پدر...

ببخش جوانی هایم را...

نادانی هایم را...

اگر از روی غرور حرفی زدم...

دلی شکستم...

به چروکهای پیشانی ات قسم هیچ کدام از ته دل نبود...

و تو چقدر پدرانه همه چیز را به فراموشی سپردی...

پدر...

تا دنیا دنیاست دوستت دارم...

آنقدر که تمامِ بلبلهای جهان هم توان بیانش را ندارند...

اگر تا قیامت، چهچهه دوستت دارم بزنند...

عصای دست میخواستی، عذاب قلب شدم...

تا همیشه...

چشمهای من خاک پای تو...

چشمهای تو سایه بان من...

برای پدرم...

در واپسین نگاهت چشمان من رمیدند

وقتی صدای پتک مرگ تو را شنیدند

بغض و عزا و حسرت همراه پیکرت شد

حتی ستاره ها هم فریاد سر کشیدند

سایه ای بود و پناهی بود و نیست

شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست

سخت دلتنگم ،  کسی چون من مباد

سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد

گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر

" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر

باورم شد ،  این من ناباورم

روی دوش خویش او را می برم!

می برم او را که آورده مرا

پاس ایامی که پرورده مرا

می برم در خاک مدفونش کنم

از حساب خویش بیرونش کنم