چگونه نبودنت را طاقت بیاورم؟!!!
کم نوشته ام برایت، میدانم
کوتاهی ام را به پای فراموشی ام نگذار
یا بی وفایی و این چیزها
برعکس، این روزهای زندگیم بهانه ات را زیاد میگیرند
باور کن نبودنت روزهایم را هم دیوانه کرده چه برسد به خودم
که ژن دیوانگی را هم دارم...!
گل های لطیف عاشقانه هایم را طوفان بی رحم نبودنت پرپر میکند
حضورت کمرنگ شده در ثانیه های نفرین شده ام
نکند به نبودنمان عادت کرده ای؟!!!
ما که تمام لحظه هایمان هنوز هم ماتم زده اند از آن رفتن تلخ و نابهنگامت
باور نمیکنم دوازده سال است که سایه ی شوم رفتنت بر سرمان سنگینی میکند
دیگر آینه هم از شناختنم عاجز شده
آخر از رفتنت دلِ نگاه کردن در آینه را نداشته ام
ترسیده ام نکند بزرگ شدنم را بدون چشمانت ببینم
تنها تو میباید شاهد این بالندگی باشی و بس
هنوز هم در دور دست های خیالم زندگی در کنار تو را تصویر میکنم
هرچند میدانم بودن تو با زندگی من با هم نمیشود
تا این نَفَس هست تو نیستی
حتی به خاطراتم هم دلخوش نیستم
از بس دور و گنگ و کمرنگ اند
مخلص کلام
فراموشت نکرده ام، فراموشم نکن
یادی از ما کن که با یادت زنده ایم

من از هیچ کس گله ای ندارم